ضرورتهاي يك انقلاب فرهنگي در نهادهاي توليد علم در كشور
مجید بذرافکن
دانشگاههاي ايران از سال 1311 كه به دست رضا شاه با سرسلسله داري دانشگاه تهران آغاز به كار كردند، حلقه ديگري بودند از روند غربزدگي و خودباختگي و حضور استعمار زده كشورهاي جهان سوم در برابر كشورهاي استعمارگر و استثمارگر. در دوره هاي قبل كار تربيت نيروهاي اجرايي و فكري در مسير اهداف غرب در وابستگي و پذيرش استيلاي نظري و عملي و تمدن نوخاسته در دانشگاههاي كشورهاي مادر صورت مي گرفت. توليدات و محصولات اين مهاجرتهاي علمي و سياحتي نخبگاني بود كه فقط به زبان فارسي تكلم مي كردند، باقي آمال رسيدن به دستاوردهاي علمي و تكنولوژيكي غرب از راه طي طريق در سبيل هدايت آموزه هاي فرهنگي و سياسي فرنگستان بود.
دانشگاه در ايران كشت نهالي وارداتي، و مصنوعي بود. چرا كه نهاد علمي هر تمدني براي حل مشكلات و مسائل همان تمدن و فرهنگ بايد باشد. در حالي كه عناوين درسي و سرفصل هاي تدريسي و اساتيد و شيوه هاي آموزش همه كپي و گرته برداري صرف از دانشگاههاي اروپا بود.
به تبع مسيري كه در طي سالهاي 1311 تا 1357 حركتي شتابنده به سمت هر چه بيشتر عميقتر كردن آموزه هاي مختلف نظام آموزش و اخلاق و اقتصاد و سياست غرب از مسير دانشگاهها و بعد مدارس كشور بود.
انقلاب اسلامي به رهبري منادي رهايي بشريت احياگر اسلام ناب محمدي با خلوص و صفا و پاكي رهبران و انقلابيون نسبت به روندي كه تاكنون دانشگاهها در غربي سازي و شرقي سازي كشور داشت تشكيك كردند. آنها انتظارداشتند كه دانشگاهها كاملا در خدمت كشور استثمارزده و استعمار زده باشد.
حاكميت گفتمان ماركسيستي و انتقادي چپ در دانشگاههاي كشور گفتماني غرب ستيز منحصر در ابعاد سياسي و اقتصادي براي بچه مسلمانهاي دانشگاه ايجاد كرده بود. علاقه مندان و دغدغه ورزان انقلاب اسلامي براي به خدمت كردن گرفتن اين سازمان و نهاد فرهنگي در راستاي اهداف و ارزشهاي خود تلاش كرد تا با پاكسازي دانشگاهها از عناصر غربزده و ليبرال در سطح اساتيد و تغيير دروس و بيرون راندن گروههاي سياسي چپ و مسلح به هدف خود دست پيدا كند.
طي يك حركت عمومي با حضور مردم ابتدا صحنه سياسي دانشگاهها را از عناصر و عوامل مخل حركت علمي دانشگاهها پاك كردند و در طي دوسالي كه دانشگاهها در تعطيلي به سر مي برد تلاش كردند با افزودن يكسري دروس و سرفصلهاي درسي و اخراج برخي اساتيد انقلاب فرهنگي خود را در اين مركز سرنوشت ساز كامل كنند.
دوره جنگ و بوي خوش اخلاص و صداقت و جديت نيروهاي مذهبي برايند حركت دانشگاه را در مسير خدمت به اهداف انقلاب و اسلام نگه داشته بود. در حالي كه انحراف فرهنگي و آموزشي در سرفصل ها وعناوين درسي و شيوه هاي آموزشي تقليدي از فرهنگ مهاجم در دانشگاهها به حيات گياهي خود ادامه مي دهد و منتظر فرصتي است كه سجاياي اخلاقي و طراوت و تعالي روحي مهندسان و فارغ التحصيلان دانشگاهها كم رنگ شود تا اقتضائات و الزامات خود را در عمل و نظر آنان بروز دهد.
جنگ كه تمام شد و كشور در تكاپوي بازسازي خرابي هاي جنگ و حركت عادي به سمت تبديل شدن به كره اسلامي و يا سوئيس اسلامي افتاد. ديگر آرمانهاي بلندي كه با رفاه طلبي و سازش منافات داشت به ورطه تحليلهاي «نمي شود» «بايد كم كم به آنها برسيم» و توجيهات يوميه اي افتاد. در حقيقت به نام سازندگي و آباداني كشور و با توجيه ساختن يك نمونه عالي از زندگي مرفه اسلامي مسير علمي دانشگاههاي كشور از جهات سياسي و فرهنگي و آموزشي سرعت بيشتري گرفت، به كدام سمت به همان سمتي كه در رژيم گذشته در حركت بود: ما از قافله علم غربي در علوم انساني و علوم فني و طبيعي عقب مانده ايم و همه همت ما اين است كه بيشتر از اين عقب نيافتيم و الا رسيدن كه محال است.
كم كم همان اساتيد اخراجي برگشتند. سرفصلهاي اضافي حذف شدند. دانشگاهها دوباره مكاني شد براي نهادينه شدن سكولاريته و اومانيته غربي در اذهان دانشجويان و نخبگان فرهنگي و صنعتي مملكت.
تكرار و ترجمه دستاوردهاي علمي غرب در دانشگاهها بعد از چند سال كه سياستهاي توسعه اقتصادي زندگي مصرف زده غربي را در پيش گرفته بود به ياري آمدند و بر سرعت آن افزودند و بعد از چندي احساس كردند اين مسير زندگي مسرفانه و مترفانه نياز به تغيير سياسي و فرهنگي نيز دارد و دانشگاههاي كه در سالهاي دهه شصت شاهد حضور سياسي وفرهنگي دانشجويان عدالتخواه و مساوات طلب بود كم كم جاي خود را به دانشجويان دموكراسي خواه و آزاديخواه داد. در اين نوشته به تأثير تصميم گيريهاي سياسي روزمره در شتاب افزايي عامدا توجهي نشده است.
لذا روند دانشگاهها به سمتي پيش رفت كه دانشجويان به عنوان شبكه اي از نخبگان منتشر در كشور در چرخشي ديگر و جهشي جدي تر خواستار شباهت سازي بيشتر رفتارهاي سياسي وفرهنگي با غرب شدند.
اتفاقي كه به نام دوم خرداد در كشور افتاد تغيير فرهنگي و يا به معنايي يك انكشاف از حقيقت فرهنگي در صحن سياست بود كه سالها مقدمات آن ريخته شده بود. به دنبال اين تبدل استراتژيك در ساختار مديريتي و تصميم گيري دولت مهره چيني كارگزاراني كاملا هم سو در عمل و نظر براي تغييرات هر چه بيشتر به نام اصلاحات در دانشگاههاي كشور صورت گرفت. بازگشت كامل اساتيد و كارشناساني كه انقلاب آنها را دفع كرده بود كامل شد و چنبره حضور آنها در هيأت علمي هاي دانشگاه ها و مراكز مديريتي آموزشي با به بيرون راندن عناصر منزوي شده معتقد به اهداف و آرمانهاي انقلاب و امام حلقه ديگر برنامه هاي اين گذار گفتماني و تئوريك بود.
در كنار اين جريان سازماندهي شده و ساختارمند كه ريشه آن را در سالهايي بسيار دور از مشروطه تا كنون رصد كرديم، بخشي از بدنه علم آموز كشور وارد اين جزاير بريده از پيرامون مي شد ولي به دلايل مختلفي از قبيل عدم توانايي هم گوني و همسازي با فرهنگ بيگانه و اعتقاد به مباني معارض آن چه در نظام آموزشي و مديريتي دانشگاهها خواسته و پرداخته مي شد، در پي كشف و جستجوي دغدغه خود و ملت خود بود.
اين جريان با درك حضور در ميدان جنگي فرهنگي و فكري عقيدتي به دنبال يافتن راهكارهاي مقابله با حريف برآمد و در اولين گامها شروع به برخورد فيزيكي وبعد برخوردهاي تئوريك در سطوح سياسي با جريان رويين دانشگاه كرد. سالهاي دهه هفتاد و ظهور انديشه هاي ليبراليستي و پلوراليستي سالهاي اين تضاد و كشاكش فرهنگي در دانشگاهها بود.
دوره بعد حضور مستقميم و ملموس سياست در دانشگاهها بود. 18تير 1378 تلاش جدي اي دشمن خارجي با همراهي دوستان داخلي شان با تكيه بر نيروي انساني اش در دانشگاه بود. اما از آنجايي كه اهالي جزيره حضوري جدي در ميان مردم نداشتند و كار به گونه اي ديگر رقم خورد. نيروهاي معتقد و دغدغه مند در دانشگاهها در يك آسيب شناسي جدي از خود تصميم گرفتند به شناخت لايه هاي عميق اين تهاجم و يا چنبره فرهنگي بپردازند و با ميوه هاي شجره سكولاريسم و پلوراليسم از ريشه برخورد كنند. حركت عمومي شناخت غرب با نگاه به مباني فلسفي و فكري آن در دانشگاههاي كشور و مراكز اين دو ديدگاه معارض يكي در دغدغه تولید علم و دانش اسلامي و ديگري تولید علم و دانش بومي در ميان اساتيد و دانشجويان به صورت فراگير و عمومي رشد پيداكرد.
دانشجويان و اساتيدي كه با اعتقاد به جمهوري اسلامي و مملكت خواستار رشد و شكوفايي ملت و دولت خويش هستند و در برابر جريانات يأس آلود و شكست خورده غربزده راه ميان بر را در پيش گرفت.
در كنار اين گروه عمده دانشجويي دسته ديگري از دانشجويان واساتيد نيز به صرافت شكوفاندن درخت جديد علم ، متناسب با نياز هاي انقلاب اسلامي افتادند. در اين حضور بديع انقلاب اسلامي، حركتي فرهنگي تمدني جديد است. انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي در چشم آنها اتفاق تازه اي است كه آخرين بار در صدر اسلام توسط رسول الله اتفاق افتاده است؛ و بعثت امام خميني احيايي ناب و تازه از نسخه اصلي است كه 1400 سال پيش رخ داده است. يكي از مهمترين مولفه هاي فكري اين سپهر نو نگاه غربشناسي مبتني بر استكبار ستيزي است تا صرفا غرب ستيزي سياسي و اقتصادي.
البته نگاههاي مختلفي در اين گفتمان حضور دارد كه با يكديگر اختلافاتي نيز دارند و ما از پرداختن به آنها صرف نظر مي كنيم.
شيوع و فراگيري گفتمان هاي عدالتخواهي و جنبش هاي نرم افزاري و تمدن اسلامي در دانشگاهها و نهادهاي علمي كشور ناشي از چنين تغيير فرهنگي است.
براي جدي گرفتن و يافتن عظمت اين تغيير بايد به چرخش سياسي بزرگ سوم تير 84دقت كرد. كانديدايي با احياي همان شعارهاي انقلاب اسلامي و دعوت به اجرايي كردن آنها در ميان كانديداهاي معارض وموازي با اقتدار جلو آمد. اين در حالي است كه بسياري از كارشناسان و «خود نخبه خوانده هاي» دانشگاهها و مراكز تصميم ساز برآمدن موجي «ارتجاعي» به ده شصت و پنجاه را از محالات مي پنداشتند! اما بالاخره شد آنچه نمي خواستند بشود.
انقلاب جديدي رخ داد از جنس همان دغدغه ها و آرمانها ولي با سطح بالاتري از تجربيات و آموخته هايي در جهت به صحنه عمل آوردن آرمانها و ارزشهاي انقلاب و نظام اسلامي، در ابعاد و وجوه مختلف حكومت و فرهنگ وتمدني.
جريان اصيل و بومي علمي و دانشگاهي كشور مولد و زاينده راهكارها و نرم افزارها و سخت افزارهاي ماشين نظام اسلامي به سمت تمدن اسلامي است. به همين دليل نياز جدي و حياتي آن فراهم شدن زمينه اي غني و سرشار از آرامش و آگاهي است تا خود را به مقاصدش نزديك كند.
در حاليكه جريان معارضي ريشه علفي خود را در سطح نهاد علمي كشور گسترانده است و هميشه مانع از ظهور و بروز گياهان و درختان از خاك برآمده شده است.
در حال حاضر كه نگاه خودي و اصيل در تجلي يك انتخابات سياسي خود را به صحنه تصميم سازي نزديك كرده است. در اولين برنامه ها و گامهاي خود بايد نسبت به هرس و كندن علفهاي هرز و مزاحم اقدام كند.
در مرحله بعدي بايد با به كارگيري كارشناسان مجرب و اساتيد فن نسبت به غني سازي و تغليظ و تهيه مواد افزودني به خاك دانشگاههاي كشور دست يازد. از عناوين و رشته هاي درسي جديد گرفته تا سرفصلها و محتواهاي توليدي و تركيبي بديعي كه بسترساز تولید علم وعمل سليم تر و سديدتر ذيل منويات انقلاب و اسلام مهدوي و تمدن ساز باشد.
مسائلي كه اين چند ساله در دانشگاههايي چون دانشگاه شريف در مسئله دفن شهدا و دانشگاه اميركبير و تهران رخ مي دهد تجلي زننده اي است كه بازتاب رسانه اي پيدا كرده است. جلوگيري از پذيرش دانشجويان متعهد و معتقد به جمهوري اسلامي در مقاطع تحصيلي دكتري، جلوگيري و سنگ اندازي در مسير ورود اساتيد هم نواي انقلاب اسلامي در هيأت علمي هاي دانشگاهها، توزيع و تقسيم بودجه هاي پژوهشي و بورسهاي تحصيلي براي مخالفان ملت و برخورد و ممانعت از فعاليت جدي تشكلهاي خودي و مستقل دانشجويي و به انزوا بردن آنها در سالهاي گذشته، و بسياري نمونه هاي ديگر كه همگي نياز به تدبيري جدي و اقدامي قاطع در ابعاد يك انقلاب فرهنگي دارد.
تصفيه دانشگاهها از عناصر غوغازيستي كه حتي قانون اساسي كشور و مقدسات مردم را محترم نمي شمرند، چه در كسوت استاد و چه در لباس دانشجو.
فراهم آوردن زمينه اي كه عناصر معتقد به جمهوري اسلامي و انقلاب اسلامي مراكز تصميم سازي و پژوهشي را در اختيار خود آورند. تصور اينكه يك نظام به مخالفان و بالاتر دشمنان خود توان و امكانات مالي و اقتصادي و سياسي براي استفاده عليه خود را بدهد، تصوري بهت آور و نااميد كنند است. آن چه در بهترين وضعيت، اسلام علوي خواسته است عدم برخورد و سلب حق حضور سياسي و فرهنگي است و نه اينكه نظام با دست خود مار در آستين پرورش دهد.
مهمترين كار نيز همان اصلاح مفاد آموزشي و تدريسي دانشگاه هاست تا تجربه شكست انقلاب فرهنگي اول رخ ندهد
بومي شدن علم در ايران
حجت الاسلام حمید پارسانیا
بومي شدن علم را از منظرها و ابعاد مختلف و گوناگون با رويكردهاي متفاوت ميتواندنبال كرد. مراد از منظرها، ديدگاههاي گوناگوني است كه درباره علم وجود دارد. برخي ديدگاهها به رغم تفاوتها و اختلافاتي كه دارند، پوزيتيويستي و حسگرايانه است. اين ديدگاهها، شناخت علمي را دانش آزمونپذير و تجربي ميدانند و گزارههاي متافيزيكي، ارزشي و هنجاري را خارج از حلقه علم ميدانند. بعضي ديگر نيز با همه تنوعي كه دارند، راسيوناليستي و عقل گرايانه هستند. اين ديدگاهها دانشهاي عقلي را نيز معرفت علمي ميدانند و براي آن ارزش جهانشناختي قايل هستند. منظرها و ديدگاههاي ديگر، معرفت شهودي و وحياني را نيز دانش علمي ميدانند و يا آنكه اين نوع از معرفت را برجستهترين و نابترين نوع معرفت علمي ميخوانند. نسبت بين منظرهاي بالا نيز يكسان نيست، برخي از ديدگاهها خود را قابل جمع با ديدگاههاي ديگر ميدانند و بعضي از آنها به رد و انكار ديدگاههاي ديگر ميپردازند.درباره كيفيت جمع ديدگاههاي ياد شده، نيز اختلافاتي وجود دارد.
ابعاد بحث
دو بعد مورد نظر كه بر اساس منظرهاي مختلف درباره آن تحقيق ميشود، عبارتند از:
الف: به لحاظ موضوع و متعلق علم و شناخت؛
ب: به لحاظ ذهنيّت و سوژه شناسا؛
بومي شدن، گاه از جهت موضوع علم محل بحث قرار ميگيرد و گاه از جهت ذهنيت عالم. و مراد از ذهنيت شناسا و عامل شناخت، ويژگيهاي شخصي و انگيزههاي فردي ويا اجتماعي آن نيست. بلكه منظور ساختار دروني علم است، كه دست كم در ظرف ذهني و انديشه عالم استقرار مييابد. در برخي از تقريرات ساختار دروني معرفت فاقد نفسالامر ممتاز و مستقل از عالم و فاعل شناخت است و تمام حقيقت آن به فاعل معرفت و شخص عالم باز گرداندهميشود. و در برخي از تقريرات ديگر اين ساختار در صورت ناب و شايسته خود، هويتيمستقل از فرد شناسا و حتي جامعه علمي دارد. اين تقرير پيشينهاي دراز داشته و تا انديشههاي افلاطون و قبل از آن نيز استمرار مييابد و در فلسفه اسلامي حضوري چشمگير داشته و حتي در فلسفه جديد غرب نيز آثاري از آن مشهود است بر اساس اين تقرير نفس عالم در حركت علمي خود به آن ساختاري كه مستقل از آن اعتبار دارد،نزديك ميشود.اين ديدگاه در حكمت صدرايي بر مبناي «جسمانية الحدوث و روحانية البقاء» بودن نفس و بر اساس حركت جوهري و به عبارت بهتر حركت وجودي نفس، برهاني ويژه و عميق پيدا ميكند. بر اساس اين ديدگاه عوامل و انگيزههاي شخصي و اجتماعي تنها زمينههاي تقريبيا دوري افراد را نسبت به مجموعههاي معرفتي فراهم ميآورد. در هر صورت منظور از بعد دوم همان نظام معرفتي و مجموعه اموري است كه مقوّمات دانش علمي را تشكيلميدهند.از اين بيان دانسته ميشود كه دانشهاي علمي از ابعاد ديگري كه به خصوصيات فردي و يا حتي اجتماعي عالم و فاعل شناسا باز ميگردد، ميتوانند مورد بحث قرار گيرند. هر چند پرداختن به اين ابعاد در بحث فعلي ما كه به بومي شدن علم ميپردازد، محل نظر نيست.
رويكردهاي بحث
بومي شدن علم را در دو بعد فوق به سه رويكرد زير ميتوان بحث كرد.
اول: رويكرد توصيفي
در اين رويكرد بومي شدن از منظرهاي مختلفي كه نسبت بهعلم وجود دارد، دنبال ميشود و پاسخي را كه هر يك از منظرها بر اساس بنيادهاينظري و معرفتي خود به مسأله ميدهند، و يا پاسخ هايي را كه بر اساس منظرهاي مختلف ميتوان داد، شناسايي ميشود.
دوم: رويكرد تاريخي
در رويكرد تاريخي پاسخ هايي كه به مسأله بومي شدن درمقاطع مختلف تاريخي داده شده است دنبال ميشود، هر يك از منظرها در موقعيتهايتاريخي و اجتماعي خاصي مقبوليت داشته و بر همان اساس پاسخ خود را مطرح كردهاند.
سوم: رويكرد كاركردي
در اين رويكرد باز تابها و تأثيرات اجتماعي و فرهنگي هريك از پاسخها شناسايي ميشود و جاذبههايي كه هر پاسخ بر همين اساس در شرايطمختلف براي گروههاي اجتماعي داشته است، پيگيري ميشود.از اين پس بر اساس رويكرد نخست، بومي شدن علم در هر دو بعد آن،يعني هم به لحاظ موضوع و متعلّق شناخت و هم به اعتبار ساختار درونيمعرفت مطرح خواهد شد.
بومي شدن به اعتبار موضوع علم
مراد از بومي شدن علم به ا عتبار موضوع و متعلّق دانش، اين است كه علم به مسايل زيست محيطي و به مسايل تاريخي و جغرافيايي محيطي خود بپردازد.سازمانها و نهادهاي علمي بر اين اساس در صورتي بومي هستند كه:
اولاً: نسبت به موضوعات پيراموني خود بي توجه نباشند.
ثانياً: در پرداختن به موضوعات مختلف اولويتها را بر اساس مسايل و نيازها واحتياجات گوناگون رعايت نمايد.كسي كه به موضوعات غير بومي، ميپردازد، همانند كسي است كه درس اژدها كشيميخواند، او پس از آن كه اژدها كشي را ياد گرفت، به دليل اينكه در محيط و پيرامون اواژدهايي نبود تا از دانش خود استفاده كند، بيكار و معطل مانده بود و براي امرار معاشيك واحد آموزشي تأسيس كرد و در آن به آموزش اژدها كشي مشغول شد. يكي ازدانشجويان او كه اژدها كشي را فرا گرفته بود به او گفت:استاد، اين علم را فرا گرفتم، اكنون چه بايد انجام دهيم؟ استاد گفت: شما نيز يكمؤسسه ديگر درست كنيد، و همين علم را به ديگران بياموزيد.اژدها كشي در مثال فوق نمونهاي از يك دانش بدون نفع است كه با محيط پيرامونيخود ارتباطي ندارد، اژدها كشي هنگامي يك دانش بومي است كه در محيطي آموزشداده شود كه اژدها در آن حضور داشته باشد، و يا منفعت ديگري بر آن مترتب شود.منظرها و ديدگاههاي مختلفي درباره حقيقت علم وجود دارد، ديدگاههايپوزيتيويستي، به علم نگاهي حس گرايانه دارند، ديدگاههاي راسيوناليستي و عقل گرايانهنيز نسبت به علم وجود دارد. اين ديدگاهها دانشهاي عقلي را نيز علم ميدانند.منظرها و ديدگاههاي ديني، معرفت و حياني را نيز از مصاديق بارز دانش علميميدانند.با چشم پوشي از اختلافاتي كه درباره ديدگاهها و منظرهاي فوق است، همهآنها بومي شدن علم به اعتبار موضوع آن را ميپذيرند و يا آنكه با اين معنا به لحاظنظري مخالفتي نميتوانند داشته باشد.علم نافع چيست؟در نگاه اسلامي علمي كه نفع نداشته باشد توصيه نشده و بلكه از آموختن آن بهخداي سبحان پناه برده شده است. از رسول خدا(ص) روايت شده است كه فرمود: اللهماعوذ بك من علم لا ينفع واز علي(ع) روايت شده است كه فرمود: در علمي كه نفعنداشته باشد خيري نيست.امام كاظم(ع) درباره رسول خدا(ص) ميفرمايد: دخل رسولالله(ص) المسجدفاذا جماعة قد اطافوا برجل. فقال ماهذا؟ فقيل: علامة، قال: وما العلّامة؟ قالوا:اعلم الناس بانساب العرب و وقائعها و ايام الجاهلية و بالاشعار و العربية، فقالالنبي(ص) ذلك علم لا يضّر من جهله، ولا ينفع من علمهرسول خدا(ص) به مسجد وارد شد گروهي پيرامون مردي گرد آمده بودند. حضرت ازآن جمع پرسيد، او كيست؟گفته شد: علاّمهاي است.فرمود: چه علامهاي است. گفتند: داناترين مردم به انساب عرب و وقايع آنها وعالمترين مردم به ايام جاهليّت و اشعار و عربيت است.پيامبر (ص) فرمود: اين علمي است كه اگر كسي آن را نداند ضرر نميكند، وكسي كهآن را بداند نفعي نميبرد.علم انساب براي نظام جاهلي عرب كه بر مدار روابط خويشي و عشيرهاي سازمانمييافت، نفعي عظيم داشت.و آن نظام بدون اين علم نميتوانست استمرار يابد، ولي اسلام نظام اجتماعي نوينيرا بنياد نهاده بود كه بر اساس تبار نامه آسماني و الهي انسان شكل ميگرفت، اسلامهمچنان كه با نظام جاهلي عرب به ستيز پرداخت، با علوم و دانش هايي كه به آن نظامسرويس ميداد و حتي با فنون و ابزارهايي كه در خدمت آن نظام عمل ميكرد، به مبارزهپرداخت. به همين دليل اسلام از علم الانساب كه بنيانهاي فرهنگي و نظام جاهلي راحفظ كرده و انتقال ميداد، استقبال نكرد و آن را دانشي مفيد ندانست.ترويج علم الانساب در صدر اسلام نسبتهاي جاهلي را همچنان در ياد و خاطرهمردم عرب زنده نگاه ميداشت و ترك آن به مصداق، انّ الباطل تموت بترك ذكره...موجب زوال و از بين رفتن آن فرهنگ ميشد.پيامبر اسلام(ص) علم الانساب را براي محيط اسلامي در روزهاي نخستين كهاعراب هنوز با عواطف و روابط جاهلي مأنوس بودند، دانشي بومي نميدانست، و به موازاتآن دانشهاي ديگري را براي فرهنگ اسلامي، ضروري و نافع معرفي ميكرد. رسولاكرم (ص)... ضمن بيان اينكه علم داراي دامنهاي وسيع و گسترده است به بهرهگيري ازبرترين و بهترين علوم توصيه ميكند و ميفرمايد:
العلم اكثرمن أن يحصي، فخذ من كل شيء احسنهعلم افزون از آن است كه به شمارش آيد، از هر چيز بهترين آن را اخذ كنيد.و علي(ع) در روايتي مشابه در گزينش مناسبترين دانشها از زنبور عسل ياد ميكندكه بهترين بخش هر گل را بر ميگزيند و از آن دو چيز نفيس ميسازد، يكي از آن دو عسلاست كه شفاء آدميان در آن است و ديگري موم است كه با آن چراغ را روشن ميكنند و ازآن نور ميگيرند.
امام كاظم(ع) در باره شايستهترين علوم ميفرمايد:اولي العلم بك مالا يصلح لك العمل الا به و اوجب العمل عليك ما انتمسئول عن ا لعمل به، و الزم العلم لك ما ذلك علي صلاح قلبك و اظهر لكفساده، واحمد العلم عاقبةً ما زاد في عملك العاجل فلا تشتغلن بعلم مالا يضركجهله ولا تفعلنَّ عن علمٍ ما يزيد في جهلك تركهعني شايستهترين علم براي تو علمي است كه عمل تو جز بدان اصلاح نشود،وواجبترين عمل بر تو عملي است كه در قبال آن مسوول هستي و لازمترين علم برايتو علمي است كه تو را به صلاح قلبت راهنمايي ميكند و فساد قلب را براي تو آشكارميسازد، و ستودهترين علم از جهت عاقبت و نهايت آن است كه بر عمل دنياي توبيفزايد، پس خود را به علمي كه جهل به آن ضرر به تو نميرساند مشغول نكن. و از علميكه ترك آن بر جهل تو ميافزايد غافل مشو.از نبي خاتم(ص) روايت شده است كه فرمود:العلم علمان علم الاديان و علم الابداناين روايت اگر در مقام حصر مطلق هم نباشد، در يك حصر اضافي از دو دسته علم بابيان تأييد و ترغيب ياد ميكند، علم ابدان و علم اديان، يكي از اين دو به جنبهجسماني وجود انسان ميپردازد و ديگري به ابعاد روحاني و معنوي آن توجه دارد. يكيسلامت جسم و ديگري سلامت روح و جان او را تأمين ميكند. اين هر دو عمل گرچهمهم و لازم هستند، امّا آن علم كه سلامت جان و قلب را تأمين ميكند در نگاهي كهاسلام به علم دارد مهمتر است. در برخي از روايات معرفت نفس با نفعترين معرفتهادانسته شده است و در بعضي ديگر توحيد به عنوان با ارزشترين گزاره شناخته شدهاست.و در بعضي ديگر معرفت نفس با معرفت رب قرين و همراه شناخته شدهاند.
اسلام به موازات درهم شكستن مناسبات و روابط خوني و قبيلهاي جاهليت عرب بهتحكيم مناسبات و روابط الهي انسان ميپردازد و در همين راستا به دانشي كه نسبنامه آسماني آدمي را تبيين ميكند، ارج مينهد، و به همين دليل معرفت نفس و توحيددر فرهنگ اسلامي همان نقشي را دارند كه علم الانساب در فرهنگ جاهلي عرب داشته،توحيد براي زاد بوم ديني آدمي، معرفتي نافع و ضروري است و علم الا نساب درجغرافياي فرهنگي جاهليت عرب علمي لازم و مورد نياز ميباشد.علم الانساب و توحيد هر دو علم هستند، ولكن هر يك از اين دو علم به اعتبارموضوع و متعلق خود براي يك محيط اجتماعي و فرهنگي نقش كليدي و ضروري دارد.هر محيط فرهنگي در نظام اجتماعي خود به يك سري از علوم نيازمند است. ديدگاههايمختلفي كه درباره حقيقت و هويت علم دارد، در اين داوري مشترك است، يعني اگر ماديدگاه پوزيتيويسي نيز درباره علم داشته باشيم، نسبت به اين مسأله كه علم دامنهايگسترده دارد، و هر فرد و يا هر جامعه ميتواند دانش متناسب با زاد و بوم خود را برگزيند،موضعي منفي نميتوانيم داشته باشيم.البته بومي شدن علم به لحاظ موضوع در برخي از ديدگاهها اهميت بيشتري دارد.
ديدگاههاي پوزيتيوستي
در ديدگاه پوزيتيويستي گزارههاي هنجاري، نميتوانند گزارههاي علمي باشند، بههمين دليل اين ديدگاه نسبت به ضرورت بومي شدن علم كه گزارهاي هنجاري ا ست گرچه موضعي منفي ندارد، موضعي ا يجابي نيز نميتواند داشته باشد.دانشمند پوزيتيويست از آن جهت كه انساني ا ست كه داراي انگيزهها و اهداف مربوطبه خود ميباشد، دانش خود را كه علمي ابزاري ميداند، به طور طبيعي متناسب با ذائقه وگرايشهاي خود بر ميگزيند. و به همين دليل او در هنگام مواجهه با علوم مختلف، بهطور طبيعي برخوردي يكسان با آنها نميكند، بلكه دانشهايي را كه نيازهاي فردي و يااجتماعي او را تأمين كند، بر ميگزيند.در منظر ديني گزارههاي علمي به گزارههاي آزمونپذير محدود و مقيد نميشوند، وگزارههاي هنجاري را نيز در بر ميگيرد.در اين ديدگاه توصيههايي كه درباره گزينش علومي خاص مطرح ميشود، خودتوصيههاي علمي است و بر همين اساس نيز برخي از دانشها به عنوان دانشهايواجب كه تعليم و تعلم آنها وجوب كفايي و يا عيني دارند، معرفي ميشوند. و برخي ازدانشها، دانشهاي حرام ناميده ميشوند، مانند نجوم و يا سحر و كهانت در برخي از حالات و شرايط.
نگاه تفهمي
در نگاه تفهمي، بومي شدن در حوزه علوم انساني از اهميتي مضاعف برخوردار است،در نگاه پوزيتيويستي، موضوعات انساني هنگامي به روش علمي مطالعه ميشوند كهنظير پديدههاي طبيعي مورد نظر قرار گيرند. در اين نگاه جامعه انساني، مانند هرپديده تجربي و طبيعي تحت پوشش احكام عام و جهان شمول است.بر همين اساس نتايج علمي حاصل از مطالعه يك جامعه قابل تعميم نسبت بهديگر جوامع نيز ميباشد، ولكن در ديدگاه تفهمي، واقعيتهاي اجتماعي، واقعيتهايمعنوي و انساني هستند كه در ظرف فهم و دريافت انسانها و بر اساس اعتبارات انسانيشكل ميگيرند. و به همين دليل اين واقعيتها هويتي فرهنگي و تاريخي دارند، و از يكجامعه به جامعه ديگر و يا حتي از يك مقطع تاريخي تا مقطع ديگر تغيير مييابند.در نگاه پوزيتيويستي موضوعات انساني و اجتماعي نظير ديگر موضوعات طبيعي،موضوعاتي ثابت و منجمد هستند، وزمان و مكان و ديگر امور نسبت به آن موضوعاتتأثير قابل ملاحظهاي ندارند و لكن در ديدگاه تفهمي واقعيتهاي اجتماعي و انساني ازنوع اعتبارات و معانياي هستند كه با تغيير اعتبارات و معاني انساني و فرهنگي هموارهميتوانند در معرض تغيير قرار گيرند.يك رفتار انساني از بعد فيزيكي مقدار كاري است كه فرد انجام ميدهد و اين مقداركار تابعي از مسافت حركت و جرم شيئياي است كه جابه جا ميشود ولكن همان رفتار ازبعد انساني و اجتماعي حامل مفاد پيامي است كه در شرايطي مختلف دگرگون ميشود.ايستادن، نشستن، رفتن و ماندن ميتواند معناي، احترام، عصيان، مخالفت و اهانتداشته باشد، و يا ميتواند نشانه شروع، پايان، فرمان، و صدها مسأله ديگر باشد.
بدين ترتيب رفتارهاي انساني در شرايط و ظرفهاي مختلف هر چند كه به لحاظفيزيكي و طبيعي صورتي واحد داشته باشند، اما به لحاظ انساني و اجتماعي واتاريخ بروز رساني : شنبه 17/11/88 ساعت 23:28
|